تبليغاتX
شب نوشته ها

شب نوشته ها

یادگرفتم:
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4.با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 21:4 توسط زهره| |

بعد از مدت ها دلم هوای نوشتن کرده

این روزا سرم شلوغ شده و بابت این شلوغی از خدا ممنونم

این دوشنبه هم نتونستم برم کارگاه خودشناسی خیلی حیف شد

آخه دایی جونمون از مکه تشریف آورده بودن ما هم از صبح تا شب اونجا بودیم

این هفته هم که دارم میرم تهران باز نمیتونم برم

انگار این سری هم قسمت نیست برم خدا کنه یه دوره ی دیگه هم بذارن

آخه خیلی دوس دارم برم

امیدوارم تو تهران بهم خوش بگذره

میخوام حسابی خرید کنم و خوش بگذرونم خیلی وقته به یه مسافرت و تنوع نیاز دارم

به امید روزهای شادتر و عالی تر

خدایا ازت ممنونم

نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 22:1 توسط زهره| |

زهره روزهای خیلی سختی رو داره سپری میکنه

درد خودش کم بود یه سرماخوردگی شدید هم یغه شو گرفته

امروز کلاس خودشناسی داشت کلاسی که از خیلی وقت پیش منتظرش بود

ولی این سرماخوردگی لعنتی نذاشت که بره

گفته بود هرجور شده میره ولی ....

فقط قرص های سرماخوردگی که میخوابونه خوبه که میخوابه و دردی که تو دلشه رو نمیفهمه

ولی تا چشماشو باز میکنه آرزو میکنه کاش بیدار نمیشد

یعنی مستحق این همه درد و بلا هست؟؟

آخه به جرم کدامین گناه؟؟؟

روزهای خوشش خیلی عمرش کوتاهه!

مثل یه خواب کوتاه مثل یه قصه ی زیبا 

نوشته شده در دوشنبه 8 آذر1389ساعت 20:39 توسط زهره| |

"دو دریچه دو نگاه دو پنجره

دو رفیق دو همنشین دو هنجره

دو مسافر دو مسیر زندگی

دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم

قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

دو غریبه دو تا قلبه در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود

چشمای پر حسادته زمونه بود"

آه

چقدر دلم گرفته! چقدر احساس تنهایی میکنم وقتی نیستی

کاش الان میتونستم باهات حرف بزنم

کاش الان باهم آهنگ عسل بانو و بی تو  سیاوش رو گوش میکردیم

چرا اینقدر دوستت دارم؟؟

چرا فراموش نمیشی؟؟

چرا مغز و دلم گیر داده به تو ؟؟

تویی که نیستی یا شاید هم نخواستی که باشی

خیلی در تعجبم! چرا دیدمت؟ چرا عاشقت شدم؟

میون این همه آدم چرا قرعه ی صاحب مرده ی من به نام تو شد؟

خدایا کاش میتونستم صداتو بشنوم و جواب سوالهامو از تو بگیرم

جز تو هیشکی نمیدونه من چی ها کشیدم و چرا کشیدم؟

 

نوشته شده در یکشنبه 7 آذر1389ساعت 23:9 توسط زهره| |

امروز خیلی خوب بود

بازم اومدم از خدای مهربون تشکر کنم

خدایااا مرسی که حرفهامو میشنوی و دعا هامو اجابت میکنی

واقعا مدیونتم

خیلی خوشحالم خیلی هیجان دارم از زندگیم راضی ام خیلیییی

خدایا هزاران مرتبه شکرت

به خدا دستتو میبوسم قربونت برم

خدایاا مرسی که این همه مهربونی رو یه دفعه ای آوردی تو زندگیم

جواب نامه ام رو دارم میگیرم انگار

قربون مهربونیت برم

خدایاا خیلییییییییی خوشحالم

مرسی مرسی مرسی....

دستمو ول نکن خدا جونم

همه ی امیدم تویی و بس


نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 20:16 توسط زهره| |

بازم انگار خدا به من نظر کرده و خوشحالی اومده تو زندگیییم

اومدم تا به خاطر این خوشحالی از خدا کتبا تشکر کنم

خیلی مهربونی خداااااااااااااااا

نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت 20:53 توسط زهره| |

چه روزی بود امروز!

نصف شب که بگو مگو با...

صبحشم که مثلا رفتیم دانشگاه ثبت نام کنیم 

مرتیکه به آستینهای مانتوم ایراد گرفت و نذاشت برم تو

نه احترام حالیشونه نه شخصیت دارن

من موندم تو سرما و دوستم رفت و اسمهامونو نوشت

گویا هنوز معلوم نیست کلاس ها کی تشکیل میشه

از قانون فقط بلدن به لباسها و آرایش دختر مردم نظر بدن

ذول زدن به دختر مردم واسه بررسی آرایشش گناه نیست انگار!!

خلاصه که تو سرما که ده دقیقه موندم بیرون تصمیمم عوض شد که یه گرون هم نباید داد به خورد این

ارازل اوباش از این گذشته  بخاطر ندیدن قیافه ی نحسش هم شده کلاس رو بیخیال میشم.

خودم سختی میکشم میخونم

تو راه برگشت هم راننده تاکسی به خاطراینکه پول کهنه دادیم دعوامون کرد

پیاده که شدیم از خنده روده بر شده بودیم

 البته از هرس خندمون گرفته بود واسه  روزمحشری که داشتیم

تازه هنوز بدبیاری ها تموم نشده بود

وقتی رسیدم خونه مامان گفت آروم حرف بزن زهرا خوابیده سرش هم درد میکنه

گویا اونم ماشینشو پارک کرده بوده که اومده دیده چراغشو داغون کردن

البته این چندمین باره این اتفاق میوفته

چه مردم با وجدانی داریم خدااا!!!

اینم از ۹ آبان ما !

خدایا از این روزها دیگه واسه من و هیچکس نده

 

نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 0:53 توسط زهره| |

فصلی که خاطره ی خوبی ازش ندارم

یعنی جالبه هااا

هر اتفاق یا خاطره ی بد واسه من تو این فصل اتفاق میوفته

به نظر من تو این فصل طبیعت زیبا شروع به مرگ تدریجی میکنه مثل حال و روز الان من

جای تعجب هم نیست

شاید پاییز وجود من هم شروع شده واسه همینه که ...


و زهره این روزها در موجودی منتظر خلاصه میشه

انتظاری بس طولانی و سخت ولی شیرین :)

زهره برات آرزوی صبر فراوان دارمم

میدونم آخرش به هدفت میرسی

Yemin ederim


نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 20:21 توسط زهره| |

...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت 11:24 توسط زهره| |



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 22:51 توسط زهره| |

و این خوشحالی دیری نپایید و دقیقا 14 روز بعد تمام شد

زهره با چشمانی غمگین دوباره به زندگی قبلی اش برگشت

اعتراف میکنم خوشحال ترین روزهای عمرم را زندگی کردم

برق چشمانم را در آیینه احساس کردم

با کمی دقت هر کس دیگری هم میتوانست به وضوح ببیند

و حالا غم را احساس میکنم

احساس , چه واژه ی عجیبی ! چه پدیده ی عظیمی !

و چه زجرها که از داشتن احساس میکشیم!

کاش سنگ دلی بیش نبودم کاش کاش کاش

خدایا خدایا چرا نامردی رو آفریدی؟

اندازه ی یه دنیا گله و شکایت و حرف دارم واسه گفتن

ولی کسی رو واسه هم دردی ندارم

به شونه هایی واسه گریه نیاز دارم

ولی کسی رو ندارم

Çok Aji Çekiyorum Anasana

Nardesin Yeşil Göz Aşkim


نوشته شده در جمعه 30 مهر1389ساعت 18:15 توسط زهره| |

هورررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خیلی خوشحاللللللللللللللللللللللم
دیشب از خوشحالی دستام میلرزید
خیلیییییییییییییییییییییییییییییی دوستت دارررررررررررررررررررررررررم
خدایا کمکم کن
این خوشحالی رو ازم نگیر خواهش میکنم
یادم نمیاد کی مثل دیشب خوشحال بودم
مووووووووووووووووووچ
نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت 11:0 توسط زهره| |

بلاخره لحظه ای که منتظرش بودم رسید

لحظه ای که شدیدا دل تنگ نوشتن بشم و بیام و بنویسم

دوران بحرانی رو گذروندم و الان خیلی خوشحالم


نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 15:1 توسط زهره| |

فقر شب را بی غذا سرکردن نیست

فقر روز را "بی اندیشه" سرکردن است


دکتر شریعتی
نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 22:33 توسط زهره| |

امشب محمد (برادرم) از لندن میاد

3ساله که ندیدمش

خیلی خوشحالم

ساعت 4 میریم فرودگاه

این روزا خیلی خسته ام چون همش خونه داری میکنم

مامان هم حالش خوب شده "خدا رو شکر"

امروز کلاس زبان داشتم

یه انرژی هایی از معلممون دریافت میکنم

از طرز نگاهش

نمیدونم چیه!!!

به نظر پسر خوبی میاد P-:

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 23:49 توسط زهره| |

خدا رو شکر مامان هم داره خوب میشه

دلم برات خیلی تنگ شده مامان عزیزم بعضی موقع ها گریه ام میگیره


واما تو آقا...

بعد از سالها اومدی ...

و من از شوق اینکه با قانون جذب تونستم بلاخره... دستام لرزید و ضربان قلبم تند شد

واینکه چقدر خوشحال شدم خدا میدونه

وقتی گفتی خواستم حالتو بپرسم خیلی خوشحال شدم گفتم تو هم به یاد من بودی

ولی ...

دروغ گفتی 

ومن فهمیدم که دوسم نداشتی و سالها منو...

عشق پاکم که برام خیلی عزیز بود لگد مال شد

یعنی تو... لگد مالش کردی

و من بلاخره حرفای دیگران را در مورد تو باور کردم

منی که به خاطر تو با خیلی ها ...

دیگه چشمای سبز تو برام مرد

خداحافظ عشق قدیمی

تو لیاقت عشق منو نداشتی

حالا دیگه از اسارت عشقت رها شدم

امیدوارم دیگه برنگردی 


نوشته شده در شنبه 23 مرداد1389ساعت 23:36 توسط زهره| |

مامان عزیزم تو رو بیشتر از هرچیزی تو دنیا دوس دارم

عاشقتم

از خدا برات سلامتی و آرامش میخوام

اگه تو سلامتی و آرامش نداشته باشی من هیچی ندارم

از خدا میخوام از سلامتی من بگیره و به تو بده

و همه ی درد ها تو با کمال میل میپذیرم

خدایا از عمر من و سلامتیم کم کن و به مادر مهربونم بده

خواهش میکنم...

خدای مهربونم مادرمو دست تو میسپارم کمکش کن
نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 23:44 توسط زهره| |

بازم یاد چشمای سبزت افتادم

چه روز فوق العاده ای بود وقتی دیدمت

کاش تو هم احساس منو داشتی

هرچند که آخرش معنی نگاههای زیبا و مرموزت رو نفهمیدم

کاش یه روزی میتونستی دلیل نگاههاتو بگی

و زهره دختر 18 ساله اولین وشاید آخرین تجربه ی عشق اش را با تو تجربه کرد

و چه معصومانه به نگاه تو دل بست

چه ساده لوحانه امیدوار بود

تصور آن روزها بغض کهنه را تازه میکند

نگاه تو برایش زندگی بخش بود

وتو برایش چه با ارزش بودی

هنوز هم چشماش دنبال چشمای تو میگرده

وامیدواره به پیدا کردنشون

نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 23:51 توسط زهره| |

امروز بعد از کلاس زبان به طرز عجیب غریبی احساس خوشحالی کردم

واحساس کردم دارم از زندگیم لذت میبرم

ذهنم خیلی آرومه

خوش به حالم :-*

نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت 22:25 توسط زهره| |

دلم واسه نوشتن تنگ شده بود

از وقتی درس رو گذاشتم کنار سرم خیلی شلوغ شده

آخه یه عالمه کار نیمه تموم داشتم

خداروشکر دیگه تقریبا تموم شدن

دیروز جلسه ی اول کلاس زبان خوب بود

یه عالمه هم تکلیف گفتن که من واسه انجام دادنشون لحظه شماری میکنم

دیشب شام مهمون بودیم وگرنه همشو انجام میدادم

امروز هم که صبح رفتم بیرون بعدشم کیک پختم

عصر تو خونه تنهام با آرامش میشینم انجام میدم

دیشب هم یه خواب عجیب دیدم

از اون خوابها که آدم وقتی بیدار میشه کلی پشیمون میشه از بیدار شدنش

هنوز تابلومو شروع نکردم آخه هر چی به استادم زنگ میزنم برنمیدارن

شاید رفتن مسافرت خونشون هم کسی جواب نمیده

باید بومم رو از ایشون بگیرم که اندازه مناسب مدلم باشه

فردا هم مامان و بابا میرن تهران و من مثل همیشه تا برسن دلم شور میزنه 

خدایا خودت مواظبشون باش

نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 15:9 توسط زهره| |

Design By : Night Melody